هنوز . . .
حرفی برای گفتن ندارم . . .
شاید انگیزه ای برای نوشتن ندارم . . .
عروس جوانی قبل از اینکه پا به خانه شوهربگذارد،آبله سختی گرفت ومدتها بیمار شد .
مرد به عیادت نامزدجوان رفت ودرمیان صحبتهایش گفت که چشم هایم بسیار درد می کند .
بیماری زن شدت می گرفت وآبله تمام صورت اورا پوشانده بود. مرد جوان عصا زنان به
عیادت نامزد خود میرفت وازدرد چشم می نالید.عروسی نزدیک بود وزن نگران صورت
خود که آبله آن را از شکل انداخته بود . شوهر هم کور شده بود و مردم همه می گفتند :
"چه خوب، عروس نازیبا همان بهتر که همسری نابینا داشته باشد!"
۲۰ سال بعد زن از دنیا رفت .
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشم هایش را گشود . همه تعجب کردند.
مرد گفت: ![]()
"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!..." ![]()
![]()
مرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ،
به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب
مي شنيد مسخره ميكرد. شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده
آموزشگاهش رفت.
چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد
تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان، سايه بدنش را همچون
صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش
را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را
روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود.
سال نو بر همه دوستان عزیز مبارک باد .


